حسينقلى خان شقاقى

25

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى )

آنچه از اين نوشتجات تاريخى مستفاد مىشود به علت همين اتهامات و بدگوييها و نقل قولهاى خلاف واقع بوده كه ايل شقاقى را هيجان‌زده و منقلب نموده و باعث سركشى و طغيان و شورش بر ضد سلطنت فتحعليشاه قاجار نموده و باعث چندين جنگ بين لشكريان فتحعليشاه و ايل شقاقى شده است كه مجال بحث و بررسى آنها خارج از اين مقدمه و محتاج به مطالعه و تحقيق بيشتر خواهد بود . در مردادماه 1335 شمسى كه در خدمت مرحوم سرلشكر هادى شقاقى ( حصن الدوله ) برادر فقيدم بودم يك بسته اوراق پراكنده و يك كتاب نيمه صحافى شده و موش خوردهء خطى به اينجانب دادند كه آنها را مطالعه نمايم و حاصل كار مطالعه اين اوراق دست‌نويس سرگذشتى است كه اينك از نظر خوانندگان عزيز مىگذرد . كتاب ديگرى كه به اينجانب مرحمت نمود نيز با خطى بسيار زيبا به وسيلهء خوشنويسى مشهور نوشته شده . متأسفانه چندين ده صفحه انتهاى آن موش خوردگى دارد و محتوى تاريخ عهد عتيق و جملات و ضرب المثلهاى ترجمه شده يا جمع‌آورى شده از فرانسه و انگليسى و عربى و تركى عثمانى به فارسى و سخنان مردان بزرگ نامى ممالك مختلفهء جهان است . در حد خود قابل استفاده براى كسانى كه طالب اين قبيل سخنان مىباشد . در صفحهء صد و چهل همين اثر سرگذشت شخص ميرزا سعيد خان انصارى ( مؤتمن الملك ) وزير امور خارجه زمان سلطنت ناصر الدين شاه و اعيان و اشراف و وزيرانى كه در اثر تربيت در مكتب آن مرد زيرك و دانا به وزارت و صدارت و سفارت رسيده‌اند و قسمتى ديگر مربوط به مكتب علاء الملك - ديبا نوشته شده است . و اميدوارم توفيق طبع آنها را نيز بيابم . تا زمانى كه اين سرگذشت و خاطرات پدرم به دستم نرسيده بود هميشه متعجب بودم و علت اينكه پدر مرحومم در سنين كهولت و اواخر عمرش از لحاظ روحى اينقدر ناراحت و عميقا مشوش و بسيار كج‌خلق و عصبانى و بيمار بود چه بوده است ؟ و چرا آن انسان عاليقدر دانشمند كه از نظر جسمانى مردى بلندقد و ورزيده و سخنورى دانا و مهندسى هنرمند بود تا بدين حد تغيير كرده است . هنوز ساختمانهايى كه طراحى و نقشه‌كشى آنها را شخصا انجام داده و در اتمام آنها نظارت نموده و بعد از 140 سال هنوز پابرجا و مشهور و مورد استفاده است از قبيل ساختمان مسجد سپهسالار مجلس شوراى ملى ، پارك اتابك ، قصر فيروزه - چرا از زمانى كه اينجانب كودكى بيش نبودم هميشه اين بيت شعر مرحوم شيخ الرئيس دانشمند و شاعر مشهور را در هرزمان و هرموقع به صداى بلند زمزمه مىكرد : خواهى كه دادت بر درد صد سلسله بيداد را * منت مكش گردن بنه زنجير استبداد را ! واقعا بعد از مرور اين خاطرات خوب فهميدم علت بيقرارى و ناراحتى روحى آن مرد بزرگ چه بوده و اينك به بزرگى روح و قدرت استقامت و انسانيت آن رادمرد عاليقدر درود مىفرستم . نظر به اينكه قسمت‌هايى از انتهاى اين سرگذشت مفقود و از بين رفته است بقيهء شرح وقايع زندگى و سرگذشت مختصر هشت پسر و پنج دختر آن مرحوم را نگاشته و بطور